وب سایت شهدای سرزمین پاک ایران: خاطرات شهدا

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

0
نظرات



کردستان بودیم، منطقه عملیاتی کربلای 10، زمین از برف سفید پوش شده بود و هوا سرد.

داخل چادر زندگی می کردیم و چادر ها برای در امان ماندن از دید دشمن (کوموله و دمکرات، عراقی ها، مزدوران محلی) در شکاف و دامنه های ارتفاعات زده شده بود، روی چادر ها چند لایه پلاستیک کشیده بودیم تا هم از گزند سرما در امان باشیم و هم آب باران و برف به داخل چادر نفوذ نکند، کف چادر هم چند لایه پلاسیتک کشیده بودیم تا هم پایمان یخ نزند و هم آب باران از زیر آن عبور کند، بعضی شب ها به خوبی عبور آب را زیر پا هامون احساس می کردیم. کار به جایی رسید که شیب داخل چادر رو به سمت وسط چادر درست کردیم طوری که یه جوی کوچک از وسط چادر می گذشت، چراغ والر رو روشن می کردیم و کنار جوی داخل چادر می نشستیم و دلمون رو روانه زاینده رود اصفهان می کردیم.


ادامه مطلب
موضوع: خاطرات ارسال شده در: سه شنبه، 1 فروردين ماه ، 1391 نسخه قابل چاپ
این منا پدر و پسر دارد
0
نظرات
از میان دغدغه های زمینی و رنگارنگ دنیا، معبری به آسمان دلمان گشودند تا به دنبال گمشده مان برای رسیدن به میهمانی شهدا، مین های نفس را خنثی کنیم و فرصتی شد دلپذیر و مغتنم، تا چند روزی میهمان شهدا باشیم در مقر یادمان شرهانی، و عنایت خداوند و توجه شهدا شاملمان شد تا خانواده دو شهید «اسماعیل زاده» را زیارت کنیم و برای خوانندگان امتداد سوغاتی به ارمغان بیاوریم تا حقیقت گمنام پدر و پسری که در اردیبهشت سال جاری به دست های مهربان «حاج جعفر نظری» تفحص شدند، ما را حیران کند از گمشده ای که اکنون پیدا شده بود که به همراه اشعار حاج رحیم چهره خند که زینت بخش این سوغات شده، تقدیم می گردد.

ادامه مطلب
موضوع: خاطرات ارسال شده در: سه شنبه، 1 فروردين ماه ، 1391 نسخه قابل چاپ
0
نظرات


از ابتدای جنگ وارد سپاه شد. زندگی اش در جبهه ها بود و بعد از جنگ هم مدام در واحدهای عملیاتی و رزمی بوده است. شاید به همین دلیل است که روحیه جهادی اش همچنان باقی است و هنوز بوی خاک سرزمین های نور را می دهد. پس از جنگ سال ها در سپاه استان خراسان و مشهد بوده و اینک و پس از استانی شدن سپاه استان خراسان شمالی در بجنورد و در معاونت عملیات مشغول خدمت است. خاطرات مفصلی از ابتدا تا انتهای جنگ دارد که در حال ثبت همه آنها هستیم. اینک بخشی از عملیات بیت المقدس که به فتح خرمشهر انجامید را از گنجینه خاطرات ایشان می خوانیم. باشد که گوشه ای از جانفشانی جوانان ما برای حفظ موجودیت این نظام مقدس، بار دیگر مرور و سرمشق زندگی امروز ما شود.

ادامه مطلب
موضوع: خاطرات ارسال شده در: سه شنبه، 1 فروردين ماه ، 1391 نسخه قابل چاپ
تئاتر
1
نظرات

بچه ها در اسرات پس از گذشت سال ها و ماه ها با شرایط آنجا خو گرفتند و برای اینکه با ایجاد تنوعی، یکنواختی کسالت بار روزهای اسارت را از بین ببرند، در صدد تدارک سرگرمی هایی برآمدند که از آن جمله برنامه تئاتر بود. یادم می آید تئاتری داشتیم طنز و فکاهی که یکی از بچه ها نقش غلام سیاهی را در آن باید ایفا می کرد. پس از تمرینات بسیار که علی رغم محدودیت های بسیار صورت پذیرفت، تئاتر آماده شد و قرار شد که در آخر شب اجرا شود. از این رو بعد از گذاشتن نگهبان و اتخاذ تدابیر امنیتی لازم، تئاتر شروع شد، اما این تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور بود که توجه همه بچه ها از جمله نگهبان های خودی را هم به خود جلب کرد و به همین خاطر متوجه حضور سرباز عراقی در پشت در آسایشگاه نشدند و هنگامی کلمه ی رمز قرمز اعلام شد که درِ آسایشگاه داشت با کلید باز می شد. همه پراکنده شدند، از جمله همان برادرمان که نقش غلام سیاه را بازی می کرد. او هم رفت زیرپتویی و خودش را به خواب زد. سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد و در حالی که دشنام می داد، گفت: چه خبر است؟ مگر وقت خاموشی نیست؟ دید همه بچه ها نشسته اند و دارند به او نگاه می کنند اما یک نفر روی سرش پتو کشیده است. به همین جهت شروع به ایجاد سرو صدا کرد. اما باز هم او از زیر پتو بیرون نیامد. سرباز عراقی که از خشم و عصبانیت داشت می لرزید، به تندی به طرف او رفت و در حالی که با مشت و لگد به جانش افتاده بود پتو را از روی سرش کشید، ولی با دیدن صورت سیاه او از ترس نعره ای کشید و فرار کرد و خودش را از آسایشگاه بیرون انداخت و سپس خنده بچه ها بود که مثل بمبی آسایشگاه و اردوگاه را بر سر آن سرباز بخت برگشته خراب کرد. حقیقتاً بروز این صحنه از صدها تئاتر طنزی که با بهترین امکانات اجرا شود، برای ما جالب تر و زیباتر بود و بعد ازاین جریانات هم به سرعت صورت آن برادرمان را تمیز کردیم و وسایل را هم جمع کردیم و متفرق شدیم تا با آمدن مسئولان عراقی اردوگاه همه چیز را حاشا کنیم.


ادامه مطلب
موضوع: خاطرات ارسال شده در: يكشنبه، 13 آذر ماه ، 1390 نسخه قابل چاپ
خاطره شهید چیت سازیان
9
نظرات

اوایل مهر ماه سال 63 ماموریتی را به واحد اطلاعات و عملیات تیپ انصارالحسین (ع) محول کردند. منطقه میمک دارای عوارض و پستی و بلندی زیاد با ارتفاعاتی کوچک و متوسط و شیارهایی عمیق بود. فاصله خط خودی با دشمن به بیش از 6 – 5 کیلومتر می رسید. البته بعضی از جاها کمی بیشتر یا کمتر ، در بین راه هیچ نشانی از سبزه و درخت و آب آبادانی نبود ، رودخانه فصلی موجود هم در آن وقت از سال خشک بود و لابلای سنگ ها و چاله ها مقدار کمی آب تلخ و آلوده و تیره بود که قابل استفاده نبود ، اسم رودخانه را بان تلخ آب گذاشته بودند


ادامه مطلب
موضوع: خاطرات ارسال شده در: يكشنبه، 23 مرداد ماه ، 1390 نسخه قابل چاپ